|
هیچکس مرا نشناخت
هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من
امشبمون اولش با دعوا شروع شد. گفت وقتی اومدم مشهد حق نداری با دوستم هماهنگ کنی و بیای منو ببینی. منم گفتم اصلا قصد همچین کاری نداشتم... یکم دعوا کردیم. البته در آرامش اما با لحن تند... آخر شب بهش زنگ زدم تا برای آخرین بار صداشو بشنوم و توی گوشش بگم که چقدر عاشقشم. تمام مدت گریه میکردم. دست خودم نبود. اونم مثه همیشه صدامو که میشنوه دیگه باهام دعوا نمیکنه. نمیدونم چرا تلفنی اینقدر مهربون و آروم میشه. حرفامو زدم و براش دلیل کارای این چند روزمو توضیح دادم. بعدم یکم خودشو برام لوس کرد و گفت تا آخر هفته میام مشهد، میام پیشت. گفت اینقدر میشینم دم در خونتون تا بالاخره بیای بیرون... * صداشو ضبط کردم. به عنوان یادگاری. * واسه دیدنش لحظه شماری میکنم. خدایا! میشه تا اون روز منو زنده نگه داری؟؟؟ * تصور زندگی بدون عادل خیلی برام سخته... من با بدی هاش کنار اومده بودم. همونجوری دوسش داشتم... * عادل به جای مرجان، منو "گلی" صدا میکرد. اصلا مرجان برام ناآشنا شده بود. وقتی امشب گفت "گلی من" از شدت گریه نفسم بند اومد. * دارم دیوونه میشم. خدایا خودت کمکم کن. * بهم گفت من با معیارهاش برای ازدواج جور نیستم. یاد خودم افتادم که از چه همه معیارهام بخاطرش گذشتم... * خدایا! تو بهترین شاهدی. تنها کسی هستی که بهتر از خود ما میدونی تو دلمون چیه. کاش یکم با دلم راه بیای... شنبه 16 آبان1388 :: 3:33 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح امروز ظهر ساعت دو (با دو روز تاخیر) انگشترم رسید دستش. چون بهم sms داد و تشکر کرد. (دو روز بود ازش خبری نداشتم). بعد هم ازم اجازه خواست که یه چیزی بگه. خیلی سعی کردم جواب ندم اما نتونستم. با یه لحن خاصی حالمو پرسید. گفتم چه اهمیتی داره؟ تو فکر کن خوبم. از درسام پرسید. گفتم یکی از امتحانام رو زیر نصف میگیرم. دلیلشم معلومه. چون نتونستم بخونم. (آخه دقیقا همون روزی بود که باهاش تموم کرده بودم). بعدم گفتم میخوام بخوابم و خداحافظی کردیم. البته بازم فقط من خداحافظی کردم و اون ایندفعه با مهربونی گفت ظهرت بخیر. * دلم میخواد با تریلی 18 چرخ از روی همه پسرا رد بشم! نمیفهمم چرا بعضیهاتون اینقدر بی فکرین که اول یه کاری رو میکنین بعد پشیمون میشین؟؟؟ * اعتراف میکنم با همه اذیت هاش دلم براش تنگ شده بود... * میدونم که یه شخص خاصی الان با خوندن این پست خیلی ناراحت میشه اما واسه همین روزا بود که خواستم دورادور با هم باشیم. چون میدونستم اتفاق میفته. امیدوارم درکم کنی. پنجشنبه 14 آبان1388 :: 6:42 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح خدایا، به خودت میسپارم اون کسی رو... که چندین ماه عاشقی منو نتونست بپذیره و همیشه با یه تصور غلط در مورد من فقط تحملم کرد (تی تی). که به نام همسر مدتی مهمون دلم شد و بعد هم منو به خواسته های خودش ارزون فروخت (عادل). که میگه دوسم داره و میخواد بهم برسه اما حاضر نیست برای رضایت منم که شده دو تا سوال رو درست جواب بده (مت). که اومد دست منو بگیره و از این وضع نجاتم بده اما چون بخاطر ضربه نخوردن خودش قبولش نکردم، فراموش کرد دیوونم بوده و گفت فرقی نمیکنه بازم منو ببینه یا نه (؟؟؟). خدایا، به چه کسی باید گفت با تو خوشبخت ترینم؟؟؟ خدایا، عشق واقعی کجاست؟؟؟ من هیچوقت یه عاشق واقعی نداشتم. پنجشنبه 14 آبان1388 :: 2:56 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح نامگذاری خیابانهای تهران: تقاطع غیرهمسطح پیامبر اکرم جمهوری اسلامیه دیگه!!! چهارشنبه 13 آبان1388 :: 8:3 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح این پست به دلیل انتقادات بیش از حد حذف شد. جمله آخر چون قشنگ بود گذاشتم باقی بمونه.
* یک ساعت که آفتاب بتابد، خاطره آن همه شبهای بارانی از یاد میرود. این است حکایت آدمها، فراموشی. دوشنبه 11 آبان1388 :: 11:30 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح تاریخ: یکشنبه 10 آبان 88 ساعت: 17 : 29 : 12 ظهر انگشتر: پست شد مبدا: مشهد مقصد: سراوان تاریخ تحویل به مقصد: سه شنبه 12 آبان 88 smsها: همچنان بی جواب * بعضی ها معتقدند که آقای عادلی برمیگردد و در تاریخ مقرر به مشهد میایند! * آقای موبایل فروش بانمکی که مدتی در نخ ما به سر میبرد، امروز بسیار صمیمانه با ما صحبت نمودند و به بهانه امتحان گوشی فاقد ویبره یمان، شماره رند ایرانسلمان را ربودند! گویی او هم از نبود آقای عادلی باخبر شده بود! ای کلاغ خبرکش! یکشنبه 10 آبان1388 :: 11:13 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح خدا بهم دوست پسر خوشگلی مثه میلاد رو داد تا بفهمم فقط قیافه نیست که مهمه. آدم خوشگل باشه اما مردم آزار باشه و اخلاق نداشته باشه به چه درد میخوره؟؟؟ بهم دوست پسر قد بلندی مثه تی تی رو داد تا بفهمم هر کی قدش بلنده نمیتونه منو خوشبخت کنه. قد بلند بودن لزوما به معنی کامل بودن نیست. بهم دوست پسر غیرتی و حساسی مثه عادل رو داد تا بفهمم من آدمی نیستم که بتونم در قید و بند عشقم زندگی کنم و هر کاری اون امر میکنه و هر مدلی که اون دوست داره زندگی کنم. منو با بچه فشنی مثه آقای جامعه شناس آشنا کرد تا بفهمم فشن بودن دلیل بر بی شخصیت بودن نیست. اینکه آدم به ظاهرش برسه دلیل بر دور بودنش از خدا و انسانیت نیست. همه آدمایی که باهاشون برخورد میکنیم و همه اتفاقاتی که برامون میفته، حکایت از یه چیز خاص داره. میخواد بهت یه چیزی رو یاد بده. بعضیا میگن اینا تلنگری بود برات تا پیدا شدن نفر بعد رو بسپاری به خدا. نمیدونم. اما خود خدا بود که اینا رو سر راه من قرار داد. به هر حال، باید سعی کرد همه چیو به فال نیک گرفت... * خدایا خیلی مهربونی. همیشه مواظبمی و جلوی اتفاقای بدتر رو برام میگیری. ازت ممنونم. * خیلی آرومم. آرامشی که فقط وقتی عمق دلم ناراحته برام پیش میاد. دوست دارم همه چیز رو در سکوت تو ذهنم بررسی کنم. یکشنبه 10 آبان1388 :: 8:33 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح در عالم وب غرق بودم که یهویی زنگ sms گوشیم به صدا درومد. یک متر پریدم هوا. اسم فرستنده رو نگاه کردم. "عسل" بود. اسم عادل رو عسل save کرده بودم. آخه همیشه عسلی صداش میکردم. حتی وقتی از هم ناراحت بودیم... قلبم داشت درمیومد. میخواستم ببینم بالاخره در جواب 10 تا sms چی میگه: ع : فردا انگشترمو بفرست. م : بیکار نیستم. ع : باید بفرستی. با من کل کل نکن. به آدرس مهمونسرا 1 م : انگشتری که من به نشونه تو دستم میکردم، اونیه که خودم خریدم، نه اونی که با هم خریدیم. اگه میخوای اونو میفرستم اما پیوند من و تو با اونیه که خودم خریدم 2 ع : مهم نیست. اونی که با هم خریدیمو بفرست. من و تو هم پیوندی نداریم. فردا اونو بفرست. م : اگه یه روز پشیمون شدی چی؟ ع : حرف زیادی نزن. دیگه هم sms نده. نه به من نه به دوستام 3. بای. م : اختیار sms دادن من دست خودمه. انگشترتم در ازای گوشیم و سیم کارتم بهت میدم 4. فکر میکنم منصفانه تر باشه. تو هم دیگه sms نده. بای. ع : انگشتره ارزونیت. گوشی و سیم کارت بیشتر می ارزه. بای. م : اونم ارزونیت. لازمشون ندارم. مال حرومم نیست چون راضیم! 1. مهمونسرا جاییه که عادل توی پادگان توش کار میکنه. 2. چند ماه پیش که مشهد بود رفتیم یک جفت انگشتر با هم خریدیم اما نقره ش قلابی بود . بعد دو روز سیاه شد. عادل همونو دستش میکرد اما من انگشتری که از قبل خودم خریده بودمو به نشونه عادل دستم میکردم. 3. من با دو تا از دوستای عادل در ارتباط بودم. هروقت گمش میکردم از اونا سراغشو میگرفتم. 4. یه نوکیای 2310 داشتم با یه خط ایرانسل. ایرانسلمو چون خیلی مزاحم داشت ازم گرفت. گوشیمم وقتی تو اوج نیازش بود براش پست کردم تا مجبور نشه بره گوشی بخره. ایرانسلم 5 تومن + گوشیمم 20 تومن. میشه 25 تومن. فقط هزار تومن از انگشتری که خریدیم بیشتر میشه. همچین سودی هم نکرد. هرچند که خودش تو کار فروش موبایله. راست و ریستش میکنه و با کلی قیمت میفروشه. فدای سرش. ما که بخیل نیستیم. استفادشم نوش جونش. گوشت بشه به تنش تا همیشه قوت داشته باشه. * همه چی تموم شد... بدون خداحافظی. * قلب و دست چپم درد میکنه. میرم قرص بخورم... شنبه 9 آبان1388 :: 0:57 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح یه دونه کامنت سیروس گذاشت، همه از روش کپی زدن. چقدر شماها فکراتون بازه. اون فکر خلاقتونو بخورم من ممنونم از همراهی های مشابهتون 1. یادت باشه عادل من خواستگارمو پروندم، فقط بخاطر تو. قید ارشدمو زدم، فقط بخاطر تو، حلقه دستم کردم، فقط بخاطر تو. 2. اینم یادت باشه که گفتی کاری میکنی که به خانوادم با افتخار بگم عادل شوهرمه. اما حتی پیش دوستام خجالت کشیدم. از اینکه بخاطر سریال قهریم. 3. قرار بود مردی باشی که بهش تکیه کنم. قرار بود تنهام نذاری. قرار بود برای رسیدنمون هر کاری بکنی. 4. اما تو ارزش منو با بهانه هایی مثه خواب و سریال زیر سوال بردی. من چجوری رو تو حساب کنم وقتی 2 تا مشکل تو رو از پا درمیاره؟ 5. من مردی میخواستم که وقتی مشکلی داریم با قوی بودنش به من انرژی بده. نه مردی که آرامششو از دست بده و نشه باهاش حرف زد. 6. تو مرد ایده آل من بودی. واسه همینم عاشقت شدم. اما "خیلی" عوض شدی. من دیگه اون جایگاه سابقو برات ندارم. دیگه کسی نیستی که بهم قدرت بدی. 7. کاش همون مرد باقی میموندی. من عاشق مردم بودم. 8. پس زمینه گوشیم عکس یه عروسه که با لباس عروسیش و گل رز توی دستش مرده. 8 تا smsی که نمیدونم deliver شده یا نه. وضع ایرانسلو که میدونین چجوریه دیگه. اما حرفامو زدم. امروزم عیدو بهش تبریک گفتم. این یکی deliver شد. دیروز ازش خواستم آخرین فرصت رو به هم بدیم ببینیم رابطمون درست میشه یا نه. جوابی نداد. همیشه smsای مهمم deliver نمیشه. نمیدونم چی میشه. من هنوزم خیلی دوسش دارم. کاش اینطوری نمیشد... جمعه 8 آبان1388 :: 12:4 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح امشب هم مثل دیشب، پریشب، پس پریشب، 4 شب پیش، هفته پیش، دو هفته پیش و یک ماه پیش با دعوا گذشت. مسخره ترین دعواها دعواهاییه که بین من و عادل پیش میاد. بهم گفت دلنوازان رو نگاه کن. حوصله نداشتم. گفتم کار دارم، باید وبم رو درست کنم. ناراحت شد. گفت میخوام بخوابم، کاری نداری؟ سعی کردم آروم باشم. گفتم برام صبر نمیکنی؟؟؟ ظهر هم رفتی خوابیدیا (آخه ما هنوز شام هم نخورده بودیم). گفت حوصله ندارم. گفتم باز از چی ناراحت شدی؟ گفت مهم نیست. میخوام بخوابم. منم اعصابم خورد شد. گفتم باشه بخواب اما فردا دیگه اسمی از من نبر. گفتم دیگه حوصله مو سر بردی. صبوری هم در برابر تو فایده نداره. به سلامت. گفت تو هم حوصله مو سر بردی. شب بخیر. دیگه حالم از این دعواهای مسخره و بچه گونه به هم میخوره. حالت تهوع پیدا کردم. * نه تموم میشه نه درست میشه. * من هیچ کدوم از قسمتهای دلنوازان رو نگاه نکردم. آخه چجوری از وسط سریال بشینم دنبال کنم؟؟؟ آدم چیزی میفهمه؟؟؟ پنجشنبه 7 آبان1388 :: 2:48 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح - یک دونه sms ، صبح ، گاهی ساعت 7 گاهی ساعت 11 . بستگی به بیدار خوابی من داره. - یک دونه بعد از ظهر حدود 5 - یک دونه هم آخر شب ساعت 10 اینا نتیجه 6 ماه روابط عاشقانه ست. هرچند که قول دادم این چند روز باقیمونده رو سر به سرش نذارم و بذارم راحت باشه. بعد میگن چرا عقده ای میشی؟ چرا وقتی آقای رشته جامعه شناسی رو میبینی یک متر میپری هوا؟ چرا حوصله هیچ کاری رو نداری؟ چرا اینقدر سر به زیر شدی؟ چرا اینقدر تو خودتی؟ خب منم مثه بعضیا کامنت طولانی عشقولانه میخوام خب. sms عشقولانه که بهم نمیده عادل. حداقل یکی برام کامنت عشقولانه طولانی بذاره تا من اینجوری نشم. * خدا رو شکر که هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت به کسایی که همدیگرو دوست دارن حسودی نکردم. حتی وقتی آقای جامعه شناس جلو چشم من با موبایلش صحبت میکنه هم حسودی نمیکنم. واسه ادابازیش ناراحت میشم اما حسودی نمیکنم. * عادل ازم میخواد که آرامششو تامین کنم تا بتونه فکر کنه و یه تصمیم اساسی بگیره. اما منی که خودم آرامش ندارم، اعصاب ندارم، کشش ندارم، چجوری اونو آروم کنم؟ لطفا یکی یه راهکار بده. * همکلاسیهای گلم (اونایی که از همه چی خبر دارن)، آقای جامعه شناس فقط برام یه دلگرمیه. برای فرار از نداشته هامه. برای فرار از تنهایی و بی عشقیمه. فقط میخوام به یه بهانه ای خودمو آروم کنم. خواهش میکنم درک کنید. سه شنبه 5 آبان1388 :: 11:50 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح
سلام دوستای ماهم. امیدوارم همتون شاد باشید.
این پست یه پست ویژه ست. چون یه هدیه ست از طرف یه دوست مهربون و گل به اسم ندا جون. پیشاپیش بخاطر این هدیه قشنگش ازش تشکر میکنم. دوست دارم ندا جونم.
خیلی قشنگه که احساس کنی عاشق یکی هستی از ته دل
* بازم ازت ممنونم عزیز دلم. * وبلاگ ندا جون : www.hakardan.blogfa.com سه شنبه 5 آبان1388 :: 4:30 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح میخوام تمرین کنم انگلیسی نوشتن با دست چپ رو یاد بگیرم. همین. * اینا عوارض بیکاری زیاد و درس نخوندن برای ارشده. یکشنبه 3 آبان1388 :: 8:44 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح یکشنبه 3 آبان1388 :: 1:2 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح موضوع بحث امشب رادیو "مردل (مرجان + عادل)" سر خوابیدن آقایون بود. عادل خسته ست و میخواد بخوابه اما مرجان توقع داره تا حداقل یک ساعت پیشش بمونه. علت اینکه این موضوع رو دارم میگم اینه که مسئله خوابیدن، یه معضلیه که من خودم خیلی تو خونواده ها دیدم و مطمئنم دیر یا زود برای همتون با همسرتون پیش میاد. بقیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب ... شنبه 2 آبان1388 :: 0:29 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح عادل بهم قول داده بود که بین 22م تا 30م آبان بیاد مشهد. اون موقع دیگه سربازیش تموم میشه. دیشب بهش گفتم اگه میخوای جدا بشیم، به عنوان آخرین حقم ازت یه خواهش دارم. اینکه واسه جداییمون تا 22م که میای مشهد صبر کنی. (میخواستم برای آخرین بار دستاشو صورت لطیفشو حس کنم. میخواستم بغلش کنم و سر تا پاشو بوس کنم...) جوابمو نداد. تا 3 بیدار بودم و چندتا شعر براش فرستادم. بازم جواب نداد. میدونستم که یک ربع به 5 که اون سرهنگ لعنتی بیدار میشه، عادل هم بیدار میشه و جواب smsمو میده. واسه همین گوشیمو silent نکردمو خوابیدم. با صدای smsش بیدار شدم. گفت میخوام یکی یکی عکساتو پاک کنم از تو گوشیم. حالم بدتر شد. قلبم داشت درمیومد. دست چپم بی حس شده بود. حالت تهوع داشتم. کلی دوباره خواهش کردم که صبر کنه. اما بازم جواب نداد. دوباره خوابیده بود! تا 6.30 صبح خوابم نبرد و بهش sms دادم که صبر کن. ساعت 10.30 که با سر و صدای مامانم بیدار شدم دیدم sms داده که صبح بخیر "هم..." . گفتم "هم" چیه؟ گفت منظورم "همسرم" بود. (این کلمه رو تا دو سه روز پیش با شدت و حدت بهم میگفت! همسرم و خانومم!) گفتم تا کی؟ تا 22م؟ گفت نه. تا وقتی خدا بخواد. گفتم وقتی معنی همسر بودن رو نمیدونیم، فکر نمیکنم خدا بخواد. گفت خب که چی؟ گفتم یعنی اگه میخوایم همسر هم باشیم باید قدر همو بدونیم. دیگه جواب نداد! مثل همیشه! هیچوقت خودشو موظف به جواب دادن به سوالات و حرفای من نمیدونه. اما من مردم و موندم باید یک جواب قانع کننده حتی واسه دستشویی رفتنمم داشته باشم!!! بازی کردن با دل آدما خیلی راحته. به همین راحتی ای که الآن دیدین. امشب خر و سگی. فردا صبح همسر! * احساسم خیلی خیلی بهش کم شد. واسه ازدواج باهاش دودل شدم. آخه این تازه یک نمونه از دعواهای همیشگیمونه. اما کی میدونه؟؟؟ همه میگن ای بابا تو که دیگه شوهر داری. تو که یکیو داری که بهت sms بده. تو یکی که دیگه حرف نزن!!! جمعه 1 آبان1388 :: 1:8 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح عادل هم داره به آرشیو میپیونده... امشب sms داد و گفت یک روزو بگو تا در مورد اتمام رابطمون صحبت کنیم... دلیلشم اینه که من مثه همیشه ازخودگذشتگی نکردم و برای اولین بار جلوش واستادم و از حقم دفاع کردم. نمیدونم. شاید یکطرفه هم نباید قضاوت کنم... فقط میدونم که پوچ شدم. خودم و زندگیم... * به جون عزیزترین کستون قسمتون میدم که نه زنگ بزنید بهم و نه sms بدین. التماستون میکنم. بهترین لطفی که میتونید در حقم بکنید اینه که برام دعا کنید که اگه رفت، فقط بتونم در برابر نبودش دووم بیارم. چون الآن احساس میکنم هیچی تو دنیا ندارم. پس دلیلی هم برای زنده موندن ندارم. * نظرات هم غیرفعاله. تلاش بیخود نکنید. * تو كه آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم كن. جمعه 1 آبان1388 :: 0:10 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح بچه ها... عادل... . . . عادل دو سه روزه باهام سرد شده... smsاش پر از غلط غولوطه. اون هیچوقت تو smsاش کلمه ای رو اشتباه نمینویسه. دیروز که خیلی مریض بود. تا شب 100 بار ازش خبر گرفتم. کنارش بودم. راهنماییش کردم. همون smsای غلط غولوطش خیلی بامحبت و گرمه اما وقتی تلفنی باهاش حرف میزنم خیلی سرده. دلیلشو پرسیدم. میگه شاید بخاطر روزای آخر خدمتمه. نمیدونم اونجا چی به سرش میارن که اینجوری میشه. اما من فکر میکنم بهانش از اون شبیه که دعوا کردیم... سر چی؟؟؟ سر اینکه چرا من گفتم ساعت 12 میخوابم اما تا 4 صبح خوابم نبرده!!! گاهی وقتا خیلی بهم سخت میگیره. یجورایی نمیدونم احساس میکنم میخواد تسلط داشته باشه روم. از یه طرف میگه خیلی دوست دارم از اون طرف اینجوری میکنه. بعدم اسم این سختگیریا رو میذاره اینکه خوبی منو میخواد. حالا چون من گفتم زود میخوابم اما بی خوابی زده به سرم و تا 4 نتونستم بخوابم دیگه شدم آدمی که رو حرفای کوچیکش نمیشه حساب کرد چه برسه به حرفای بزرگش!!!!!!!!! خندم میگیره... فکر کنم امشبم از اون شباییه که باید تا صبح گریه کنم... * خدایا... من این روزا دارم واسطه یه کار خیر میشم. دارم تمام سعیمو میکنم که یه خاطرخواه رو به عشقش برسونم. دوست دارم دستشونو بگیرم و کمکشون کنم. ولی کی دست منو میگیره؟؟؟ یعنی میشه یکی هم دست منو بذاره تو دست عادلم؟؟؟ میدونم که غیر از خودت هیچکس نمیتونه اما از کجا بدونم که این کارو برام میکنی؟؟؟ کیو میخوای واسطه کنی؟؟؟ کی میخواد اونقدر واسطه گریش قوی باشه که منو به پسری برسونه که هیچی برای تشکیل زندگی نداره جز یه دل عاشق؟؟؟ حتی به خوابمم نمیبینم که مامان بابام راضی بشن. خدایا، چی میشه ما 4تا، من - عادل و ندا - .... دستمون تو دست هم باشه؟؟؟ خدایا کمکمون کن... * دیگه نمیتونم بنویسم. جلو چشام پر از اشکه. مانیتورو کیبوردو نمیبینم... شب بخیر.
سه شنبه 28 مهر1388 :: 11:55 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح خدایا شکرت: که به من خونه ای دادی که امن ترین و آروم ترین پناهه برام. که به من دوستای خوبی دادی که ازشون مهربونی و دلسوزی رو یاد میگیرم. که به من دوستای بدی دادی که بخشیدن و بی کینه بودن رو به من گوشزد میکنند. که به من پیشرفت در علمی رو عطا کردی که بهش عشق میورزم. که تکیه گاه و هستی بخش و بخشاینده ای چون تو دارم. که به من دو دست، دو پا، دو چشم، دو گوش، یک بینی، یک زبان، یک قلب و یک مغز سالم دادی و میتونم از همشون استفاده کنم. که به من پدر و مادر فهمیده و دلسوز و از خود گذشته ای دادی که تمام زندگیم رو مدیونشون هستم. که همیشه به آرزوهای بزرگ و کوچیکم رسیدم. که هیچوقت نعمتهات رو از من دریغ نکردی. که هیچوقت چیزهایی که به ضررم بوده به من نزدیک نکردی. بخاطر داده هایت که نعمت و نداده هایت که حکمت است. * دوست داشتم خدا رو بخاطر عشقی که پیش روم گذاشته هم شکر کنم اما عمدا ننوشتم تا بدونین که بدون وجود عشق زمینی هم ما خیلی چیزا داریم که بخاطرش شاکر خدا باشیم و از رحمتش نا امید نشیم. یکشنبه 26 مهر1388 :: 0:28 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح خب به همه که نمیتونم رمزو بدم خــــــب لطفا نظر واقعی و شخصیتون رو بگین ممنونم اگه نظر ندی دعا میکنم کچل بشی ادامه مطلب ... شنبه 25 مهر1388 :: 1:6 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح این پست به دلایلی حذف شد.
* کسی که در درون خود بزرگ است ، نیازی به تحقیر و کوچک شمردن دیگران ندارد. (صادق حسین پور مطلق) جمعه 24 مهر1388 :: 12:21 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح
ضربان قلبم تمام بالا تنه ام رو تکون میده. تا حالا اینطوری شدین؟؟؟
سه شنبه 21 مهر1388 :: 11:35 بعد از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح
من بالاخره تصمیمو برای ادامه تحصیلم گرفتم.
از اونجاییکه من زبان انگلیسیم در سطح فوق پیشرفته است و خانواده بسیار ثروتمندی داریم که پولمون از پارو بالا میره؛ و از اونجاییکه من دارم در این کشور حروم میشم، تصمیم گرفتم که فردا تافلم رو بگیرم و برم در قلب آمریکا ادامه تحصیل بدم. آخه میدونین؟ همش از اونور آب زنگ میزنن میگن بیا، اینجا خیلی بهت احتیاج داریم و اینا. زشته که پیشنهادشونو رد کنم دیگه. آره دیگه. ما هم رفتنی شدیم خودمان از مزخرفاتمان حالمان به هم خورد شوخی کردم. میخوام بهمن ماه امتحان ارشدمو برای مترجمی انگلیسی بدم اما قصد خوندن و قبول شدنشو ندارم. چون با همین لیسانسمم میتونم به کاری که میخوام دست پیدا کنم. میخوام یکی از آرزوهامو به تحقق بپیوندونم ( عجب فعلی Hello my friend . سلام دوست من . Hola mi amigo Goodnight . شب بخیر . Buenas noches سه شنبه 21 مهر1388 :: 2:59 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح
از بس فکرای پوچ کردی، دیگه عادتت شده که همیشه به چیزای بد فکر کنی.
از بس "عمدا خواستی" که غصه بخوری، اگه شادترین خبرم بهت بدن، باز میزنی زیر گریه. از بس به خودت تلقین کردی که همه اتفاقای بد فقط واسه تو میفته، هیچ جنبه مثبت زندگیتو نمیبینی. از بس همه چیزای خوبو به بدی تعبیر کردی، هیچ چیزی رو از نعمتهای خدا نمیدونی. از بس فقط نداشته هاتو دیدی، قدر داشته هاتو نمیدونی. از بس... ول کن بابا. واسه خودت زندگی کن. برو شادی کن. برو حال کن. گور پدر هرچی غم و غصه ست. دنیا خر تو خره. کی به کیه. بیخیال. یکم "زندگی" کن. دنیا فقط مال تو نیست که همیشه بر وفق مرادت باشه. حالا که دنیا طرف تو نیست، تو هم طرف دنیا نباش. روشو کم کن!
* مخاطبم همه کسایین که اینطوری زندگی میکنن، نه فقط یک شخص خاص که میدونم تا الآن همه چی رو به خودش گرفته! سه شنبه 21 مهر1388 :: 2:36 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح
سلام...
امشب خیلی دلم گرفته... دلم میخواد تا صبح گریه کنم... مشکلی با عادل پیش نیومده. خیالتون راحت. اون خیلی کامله... منم که مشکل دارم... منم که چندین ساله یه سری افکار و احساسات نسبت به خودم عذابم میده. حرفایی که همیشه واسه آروم کردن کساییکه باهام درددل میکنن بهشون میزنم، هیچ کدوم واسه خودم کارساز نیست... بیخیال. شبتون بخیر... دوشنبه 20 مهر1388 :: 1:38 قبل از ظهر :: نويسنده : کبوتر صلح درباره من ![]() * از آدمایی که مثل جغجغه غیبت میکنن متنفرم. * از پسرایی که تا وقتی منو نشناختن خودشونو برام میگیرن خوشم میاد. چون مطمئنم از بقیه بیشتر دوسم دارن. * از دخترایی که خودشونو خوشگل میدونن متنفرم. * راحت میشه باهام صمیمی شد و درددل کرد. حتی اگه غریبه باشی. * به دوستام زیاد بها میدم. * تا وقتی کسی دوسم داره فقط به اون فکر میکنم. * از پسرای کم روی خجالتی که موقع ابراز احساسات قرمز میشن متنفرم. پسر پررو دوست دارم. * بعضی وقتا زیادی مهربون میشم. * حال روحیم هر چند دقیقه یکبار عوض میشه. نه ناراحتیم پایداره نه خوشیم. * واسه حفظ عشقم هر کاری بتونم میکنم. * اعتماد به نفسم در حد شدیدی پایینه. * از پسرایی که تو خیابون متلک میگن متنفرم. * پایه پیاده روی ام. * روی رفتار آدما خیلی دقت دارم. * همیشه زود قضاوت میکنم. * زود عصبانی میشم اما خیلی زود آروم میشم. * هیچی رو یادم نمیمونه. * آدم خیلی خیلی حساسی هستم. * هر روز برام یه روز تازه است و دوست دارم زودتر فردا بشه. * هیچوقت ناامید نمیشم. * دروغ مصلحتی هم میگم. * دوست دارم همه رو به راه درست بیارم. * عاشق و دیوونه لباس نو و انگشتر هستم. * به قدرتهای خودم ایمان دارم. * همیشه با عشق زندگی میکنم. * تو هیچ زمینه ای سخت نمیگیرم. * آدما رو همونجوری که هستن دوست دارم و سعی نمیکنم به میل خودم تغییرشون بدم. * بعضیا میگن زشتم بعضیا میگن بانمکم. * دو رو و هفت رنگ و خیانتکار نیستم. * عاشق شکلات کاکائویی خالص و قورمه سبزی ام. * یک دونه آرزوی محال بیشتر ندارم. از سنین نوجوانی این آرزو رو داشتم. نمیتونم بگم چیه. * ظاهر آدما و مرتب بودنشون برام خیلی مهمه. * عاشق عشقم و عشق بازی. * همیشه طرفمو بالا بالا میبرم و بهش قدرت میدم. البته نه از نوع کاذبش. * خیلی صبورم. * میگن صدام قشنگه. البته یکم بچه گونه است. * خوش قولم. * ناز کردن رو دوست دارم. * یکمی لوس میشم بعضی وقتا. * به کسی که باهام کل کل کنه و سر به سرم بذاره خیلی زود علاقه مند میشم. * اگه به اندازه کافی نخوابم، (معذرت میخوام) از سگ هم وحشی تر میشم. * تا وقتی دلیل کاری رو بهم نگن انجامش نمیدم. همیشه باید اول قانع بشم. پيوندها |
|