تبليغاتX
اینجا آرامگاه دل من است
اینجا آرامگاه دل من است
برای ورود، احساساتی شوید!

حوصله جواب دادن به هیچ کسو ندارم.

هر کی دوست داره میتونه قهر کنه میتونه آشتی باشه میتونه نصیحت کنه میتونه حرفایی رو که خودش بهشون عمل نمیکنه تحویلم بده میتونه دیگه دوسم نداشته باشه میتونه عاشقم باشه میتونه حلالم نکنه میتونه فکر کنه باهاش بازی کردم میتونه فکر کنه من عقل درست حسابی ندارم که ازش استفاده کنم میتونه فکر کنه آدمای بی ارزش رو دوست دارم میتونه هر حرفی که دلش میخواد به عزیزان دل من بگه میتونه نگرانم باشه میتونه بیخیال باشه...

اهمیتی نمیدم.

تا چند روز دیگه هم همین وضعه. شایدم تا فردا ظهر که برم دانشگاه!!!


* محض اطلاع دوستان دانشکده ای. بنده فردا (4شنبه) ساعت دو میرم دانشگاه. قصد انجام اون کاری هم که شما فکر میکنید ندارم. مگر اینکه یهویی بزنه به سرم! با اون دوست نابینام قرار دارم. باید بهش CD بدم.

* از همراهی های صمیمانتون هم تا به این لحظه ممنونم.

* راستی، از گفتن علت نوشتن این پست معذورم. یه مشکل نسبتا شخصی پیش اومده.

سه شنبه 3 آذر1388 :: 11:35 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

میگن وقتی مردها میرن بهشت، بهشون حوری های زیبا میدن و زنهای خوشگل دور و برشون هستن.

اگه زنها برن بهشت، بهشون چی میدن؟؟؟

یک دونه مرد که 10 تا هوو دور و برش هستن؟؟؟

من این بهشت رو نمیخوام!!!

دوشنبه 2 آذر1388 :: 11:12 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

گاهی وقتا باید دلتو بزنی به دریا...

باید فقط بری جلو

باید از زندگیت لذت ببری.

من یک انسانم، پس در راه آرامش و لذت خودم زندگی میکنم.

وقتی دوسش دارم، بهش میگم. و انرژی های درونم رو بهش منتقل میکنم. چون مطمئنم اون هم از دوست داشته شدن لذت میبره. احساس غرور میکنه. احساس رضایت میکنه. نازش رو برام بیشتر میکنه. هم بهم توجه میکنه و هم نمیخواد نشون بده که توجه میکنه.

وقتی از درس زده میشم، میذارمش کنار. مگه چی میشه؟ مگه اونی که اینقدر دوید و تو سر خودشو کتاباش زد چقدر از منی که در آرامش کارمو کردم جلوتره؟ امروز حس درس ندارم. پس نمیخونم. و بخاطرش خودمو معذب نمیکنم. نمره 20 توی کارنامه من، ارزش گرفتن جون و اعصاب منو نداره.

من شب رو دوست دارم. دلم میخواد تا صبح بیدار باشم و هر کاری که دلم میخواد انجام بدم. آرامش من توی بیداری در شبه. پس شبها بیدار میمونم و با انجام علایقم، به آرامشی که میخوام دست پیدا میکنم. توی شب میتونم نفس راحت بکشم. میتونم آسایش رو بو کنم.

دلم میخواد توی بارون، دستامو بکنم توی جیبم و قدم بزنم. بذار همه بگن این دیوونه رو نگاه کن. بذار سرم داد بزنن و بگن مریض میشی. من دوست دارم تو هوای سرد قدم بزنم. من عاشق زمستون و سرمام. پس تو همین سرما اینقدر راه میرم و آدما رو نگاه میکنم تا "رخ مهتاب پدیدار شود" !!

توی ترافیک، پشت سر همه بوق نمیزنم و گردنمو مثه زرافه نمیارم بیرون و آدما رو به فحش خواهر مادر بکشم. چون هیچ کاری از پیش نمیره و گره ترافیک باز نمیشه. پس در آرامش میشینم سر جام و هروقت راهم باز شد میرم جلو. حتی اگه دیرم شده باشه...

این همه دلهره برای چی؟ این همه اشک برای چی؟ برای کی؟ برای چه روزگاری؟ برای روزگاری که به روزگار غدار معروفه؟ برای کارهایی که چه تو بخوای و چه نخوای، سر وقت مقرر خودشون اتفاق میفتن؟ چرا باید بخاطر رضایت و تایید دیگران از روح و اعصاب و دل خودم مایه بذارم؟ کیو پیدا کنم که ارزشش بیشتر از خود من باشه؟ چرا بجای تغذیه روح خودم، به تغذیه روح دیگران بپردازم؟؟؟

نه. من میخوام همیشه در آرامش زندگی کنم.

دنیا رو به تشویش نندازین. با آسودگی حرکت کنین تا دنیا در آسودگی باشه براتون.

مثل موج باش. برای یک بارم که شده خودتو از اون بالا به سمت پایین رها کن.


* لطفا معنی آسودگی رو با بیخیالی اشتباه نگیرید.

دوشنبه 2 آذر1388 :: 0:30 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

امشبم یه بار دیگه با آقای عادلی نشستیم و عاقلانه صحبت کردیم (تلفنی). داریم کم کم به یه نتایجی میرسیم. نتایج خوب نه. یعنی قرار نیست با هم بمونیم. داریم به نتایج عاقلانه میرسیم.

برای فردا (یکشنبه) ظهر ساعت 11.30 بلیط اصفهان داره...


* توصیه های مادرانه: زمانی که کسی در "وسط" تجربه کردن چیزی قرار داره، ازش نخواین که منطقی فکر کنه و عاقلانه تصمیم بگیره. من اون موقع که با چشم بسته داشتم عشق عادل رو تجربه میکردم نمیتونستم منطقی باشم. بذارید طرفتون از اون مرحله بیاد بیرون. مطمئننا خودش به اون تجربه عقلی دست پیدا کرده.

* واقعا وقتی عقل رو قاطی عشق میکنم میبینم که چقدر مشکل گشاست و آدم رو سبک میکنه.

یکشنبه 1 آذر1388 :: 0:51 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

سلام بچه ها.

یادتونه خیلی وقت پیشا (اسفند ماه 87) یه متنی رو دکلمه کرده بودم ؟؟؟ عنوانش بود "باور ندارم بی تو بودن را".

پاک شده از تو وبلاگم. روی کامپیوترمم ندارمش. اگه کسی اون موقع ها دانلودش کرده بوده و هنوز دارش بهم بده. ممنونم.

خیلی بابتش غصه خوردم...


* تی تی! این دکلمه مال تو بود. میدونم که نداریش اما اگه یک درصد داریش برام ایمیل کن. مرسی.

شنبه 30 آبان1388 :: 2:53 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح
از زندگی مشترک فقط شبهای جمعه و تولید محصول

و

از پدر شدن فقط خرید پوشک رو یاد گرفته!

 

* نیازی نیست توضیح بدم این شخص کیه. اصل موضوع مهمه. فقط بدونین که ازش متنفرم اما متاسفانه باید ۴ روز در هفته ببینمش و تحملش کنم.

* فکر میکنم عنوان پست گویاتر از خود پست باشه.

جمعه 29 آبان1388 :: 2:38 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح
امشب عادل زنگ زد و برای شام دعوتم کرد!!!

نه نه نه. فکر نکنین رفتیم پدیده شاندیز یا ارم و کباب ۲۰ هزار تومنی خوردیم. من اونقدر پولدارم یا عادل؟؟؟ رفتیم یه غذای مشتی سنتی خوردیم. بگین چی؟؟؟

دیزی سنگـــــــــی!!!

من و عادل تا حالا نخورده بودیم. عادل با دو تا از دوستاش بود. جاتون خالی، خیلی چسبید. با پیاز و لیمو ترش و دوغ!

پنجشنبه 28 آبان1388 :: 11:49 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

آپ جدید؟؟؟

آخه اتفاق خاصی نیفتاده.

حال ما که چندان تعریفی نداره.

از عادل هم خبر دارم. بهتر از من نیست حالش. برای یکشنبه هم بلیط داره. دیگه میره اصفهان.

هر روز به یه بهانه ای بهم زنگ میزنه! کاراش جالب شده برام. انگار حالا اون دنبال منه. گفت شاید چند سال دیگه اومدم خواستگاریت!!! منم زدم تو پرش. گفتم هر چی قسمت باشه.

چمیدونم. بعضی از شما پسرا هم حال خودتونو نمیفهمین! جسارتا.

فعلا قول داده دیگه سیگار نکشه. چون بهش گفتم اگه کاری نکردی که با افتخار بگم شوهرمی، حداقل یه کاری کن واسه دوستی بهت افتخار کنم.

به بی پولی هم خوردم اساسی.

همین دیگه.

مرسی که به یادم هستین. دوستون دارم.

پنجشنبه 28 آبان1388 :: 3:8 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

امشب فهمیدم که عادل بخاطر جدا شدنش از من و اینکه دوسم داشته داره پاکت پاکت سیگار میکشه. به زمین و زمان قسمش دادم که نکش اما گفت فقط میتونم بگم دوستت دارم و این تنها چیزیه که آرومم میکنه.

بهم پیشنهاد داد که باهاش بمونم اما اگه مورد مناسبی برام پیدا شد، بهش بگم و برم با اون و به پای عادل نسوزم!

منم گفتم نه. نمیتونم در آن واحد عاشق دو نفر باشم. وقتی عاشق توام، به کس دیگه احتیاج ندارم.


* اینم از امروز.

* دلم ریخت وقتی اسم عسل رو دوباره رو گوشیم دیدم. گفتم حتما میخواد بخاطر یه چیزی دعوام کنه یا بگه من رفتم با فلانی! چرا من اینقدر ذهنم خرابه؟؟؟

* امشب با تی تی نصفه نیمه چت کردم. خشک و رسمی بود!

* ببخشید که من زود به زود آپ میکنم. به قول یکی از دوستان تو وبلاگم زندگی جریان داره. پس اگه اینطوریه و من از زندگیم میخوام بگم باید همه اتفاقای مهمشو بگم. پس مجبورم زود به زود آپ کنم. بچه ها، صادقانه بگین، دوست دارین که من از زندگیم بنویسم؟ خسته نمیشین؟ تکراری نشده حرفام؟

سه شنبه 26 آبان1388 :: 2:6 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

خیلی حرص داره وقتی که فاصله خونه ما تا خونه ای که عادل الان تو مشهد هست، با ماشین 5 دقیقه راهه. یعنی اینقدر نزدیکیم اما نمیتونم ببینمش.

حرص داره وقتی هر روز با اتوبوس از جلوی کوچه شون رد بشی اما نتونی ببینیش.

حرص داره وقتی بهت گفت میام دانشگاهتون و من هر روز چشمم به در دانشکده خیره ست و مثه آفتاب پرست هر چشمم به یک سمت نگاه میکنه و لا به لای آدما رو میگردم اما پیداش نمیکنم.

حرص داره که آهنگ زنگ اسم عادل رو متفاوت از بقیه گذاشته باشی و گوشت انتظار بکشه تا اون آهنگ رو بشنوه اما...

حرص داره که هر 5 دقیقه گوشیوتو چک کنی تا ببینی sms ی اومده یا نه اما یادت بیاد که دیگه عادل نیست که هر 5 دقیقه بگه گلی در چه حالی؟

دیگه نیست که وقتی ناراحته از دلش دربیاری، وقتی عصبانیه آرومش کنی، وقتی خسته ست درکش کنی و اونم عاشقانه بگه دوست دارم همسرم.

یه شب یادمه sms داد که بدو بیا برای شام خیارشور و کالباس و سس کچاپ خریدم. خودم شام درست میکنم تو فقط میل کن. بهش گفتم این حرفا مال قبل از ازدواجه. گفت نه. الآن خودم کار میکنم، بعدشم چشمم کور بازم خودم کار میکنم

دیوونه میشم وقتی اون مکالمه ای که ازش ضبط کرده بودم رو گوش میدم.

نیست.

عادل دیگه نیست.

کاش میشد منم نباشم...


* میدونم الان میگین که باید صبور باشی و خدا خودش کمکت میکنه و از این لفظا. حتما میگین همونطور که با اومدن عادل، تی تی رو فراموش کردی، با اومدن یکی دیگه، عادل رو هم فراموش میکنی. اما حقیقت چیز دیگه ایه. هر کسی جای خودشو داره. عادل هیچوقت از دلم و یادم نمیره. همونطور که هنوزم گاهی دلم برای تی تی و اون روزا تنگ میشه. هنوزم ته دلم دوسش دارم و هر از چند گاهی نبودش آزارم میده. البته اون با همه فرق داشت. دلم میخواد شبها وقتی آنلاین میشه باهاش چت کنم اما تا میام تصمیم بگیرم و به هم بگردم میبینم رفت.

بگذریم...

* امیدوارم خدا یک عشق بزرگ و خوب به عادل بده تا احساس کمبود نکنه و همه کار برای عادل بکنه. مثه وقتی با من بود و میگفت هیچی کم نداره...

خدایا از همه چی بیزارم. همه چی. هر چیزی که فکرشو بکنی. عادل روز آخر منو به تو سپرد. منم به تو میسپارمش...


دلم چه بی قراره ... نشونیتو نداره

ببین که وقتی نیستی ... چه غمی داره خونه

دوشنبه 25 آبان1388 :: 2:36 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

من امروز کلی خر کیف شدم! وقتی دیشب تو رختخواب داشتم بخاطر بدبختیها و دور شدن از خوشبختیم و عشقم زار میزدم و به امتحانی که هیچ کاری براش نکردم فکر میکردم و گریه هام دو برابر میشد، دعا کردم که خدایا تو داری وضعیت منو میبینی. خودت میدونی که تو این حال و روز نمیشه درس خوند. پس یه کاری کن استاد فردا امتحان نگیره. و وقتی میری سر کلاس اونقدر حجم درس اصلی زیاده که دیگه نوبت به امتحان نمیرسه. اون موقع میشی خر کیف. قشنگیش اینجاست که وقتی غم امتحان از دلت رفت دوباره یادت میاد که یه غم بزرگتر داری که هـــــــــیـــــــــــچــــــــــــــوقـــــــــــــــت از دلت نـــــــــمــــــــــــــــــــیِِِــــــــــــــــره!!!


یا توی سالن دانشکده دوستت رو میبینی که داره میره سلف نهار بخوره. میگه تو نمیای؟؟؟ میگی نه من نهار خونه رو ترجیح میدم. حالا نهار چی هست؟ میگه کباب کوبیده. میگی آخ جــــــــــــــون. پس واجب شد بیام. بعد هم میخندی و ازش جدا میشی و حسرت کباب به دلت میمونه. وقتی میرسی خونه و در قابلمه غذای مامانی رو باز میکنی میبینی برات کباب کوبیده درست کرده. از خوشحالی میچسبی به سقف!


نمیدونم اگه من دعاهام اینقدر زود میگیره، چرا دعاهایی که برای عادل کردم نگرفت. اگه میخواین بگین که آره تو فرشته ای و دلت پاکه، باید بگم نه کاملا در اشتباهید. چون فقط دعاهای پیش پا افتاده م برآورده میشه. اونقدر احمق و کثیف و شیطانی هستم که دعاهام مثه تف سر بالا برمیگرده میخوره تو سرم!!!


* اعصابم خورده.


یکشنبه 24 آبان1388 :: 10:56 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح
سلام...

بچه ها، من خجالت میکشم این پستو بذارم. بعد از این همه تبریکی که بهم گفتین من چجوری این خبرو بدم بهتون؟؟؟

بچه ها، به خدا من نه خودمو مسخره کردم نه شماها رو سر کار گذاشتم. تو رابطه من و عادل هر روز یه اتفاق جدید میفتاد! هر روز یا قهر بودیم یا آشتی. منم چون تقریبا هر روز آپ میکردم ممکنه شما بگین همه رو مسخره خودم کردم. اگه واقعا کسی همچین احساسی داره این پست رو نخونه و کامنت هم نذاره. فقط بدونین از نوشتن این پست و جملات ذره ذره روحم دردمنده...

در ادامه مینویسم.



ادامه مطلب ...
شنبه 23 آبان1388 :: 5:56 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

من برگشتم. 4.30 رفتم 8.10 اومدم خونه چیـــــــــــه؟ خب دلمون تنگ شده بود برای هم

از لحاظ استرس خوب بودم. دیگه میخواستین دو تا قرص آرومم نکنه؟

این سه چهار ساعت رو هم همش تو خیابونا دور زدیم دوست عادل رانندگی میکرد، من و عادل هم عقب میزدیم تو سر و کله هم از آخر مجبور شدیم 7 لیتر بنزین بزنیم تا تابلو نشیم. آخه گفته بودم میرم خونه دوستم درس بخونم خب اینم یه نوع درسه دیگه. درس زندگی!!!

واااای نمیدونین چقدر ناز شده بود خیلی هم خوشحال بود که خدمتش تموم شده. یادم باشه بگم یه نهار مهمونم کنه

ازش پرسیدم فکر میکنی اگه خودمونو اصلاح کنیم رابطمون دوباره مثه قبل میشه؟ اون معتقد بود که میشه اما من گفتم نه نمیشه

میدونین؟ هر کسی هر کاری که میکنه واسه خودش دلیلی داره. عادلم حق داشت. دلیل عصبانیتاش از نظر خودش منطقی بود. منم دلیل حرف گوش نکردنم از نظر خودم منطقی بود.

بهش گفتم که تو این مدت خیلی حرفا بهم زدی و احترام شکستی. گفتم دلم میخواد هرچقدر هم که از هم دلگیر میشیم، بازم احترام همدیگرو نگه داریم. گفت دیگه اونو تو باید ببخشی.

خلاصه که.......... چیــــــه خــــــــــــــــــب؟ با این همه دعای خیر و خوشبختی و آشتی و الهی همه چی خوب پیش بره میخواستین آشتی نکنیم؟؟؟ بله. آشتی کردیم. و قول داد که دیگه تنهام نذاره. دستامم بوس کرد

راستی، گفته بودین سر قرار دیر برو. منم قصد همین کارو داشتم اما هنوز مونده بود به 4.30 زنگ زد که کجایی من دارم از سرما یخ میکنم. منم گفتم گناه داره اومده بیرون واستاده. زودی رفتم دنبالش

500 تا دوست دارم هم بهم گفت

راستی ما "فعلا" آشتی کردیمااا. باید بازم باهاش حرف بزنم.

دیگه چی بگم براتون؟؟؟

جمعه 22 آبان1388 :: 8:53 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

آقای رئیس ( به کسر ر ) امروز صبح ساعت 10 به مشهد مقدس قدم نهادند. الآن نیز پیش دوستشان هستند. امیدواریم شامگاه هرطور که شده زیارتشان کنیم.

رابطمان سرد است اما ظاهرا ادامه دارد...


* بسی مسرور و شادان گشته ایم و آهنگ قردار گوش فرا میدهیم و بشکن زده و  در هوا کمر را میچرخانیم. قیافه مادرمان برایتان قابل تصور است.

* امروز اولین قرص آرام بخش را نوش جان نموده. خداوند باری تعالی میداند تا وقتی عادل اینجاست ما چند عدد قرص باید نوش جان کرده تا قلبمان از کار نیفتد!

* دیشب گفت تو باعث تنهاییم شدی. منم همه جواب ندادن ها و رفتارای بدش و اینکه من تمام سعیمو کردم تا برگردونمش رو بهش یادآوری کردم. کمی سکوت اختیار کردند! گویا نیمی از حق را به ما دادند بالاخره!

* بعدتر نوشت:

واسه امروز ساعت 4.30 قرار گذاشتیم. قرص دوم رو هم خوردم. نمیدونم استرس من زیاده و این قرصها جوابگو نیست یا اثرش زود تموم میشه.

جمعه 22 آبان1388 :: 12:0 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

یه روز یه زن و شوهری یه بچه به دنیا میارن. اما از بد روزگار این پدر و مادر تصادف میکنن و میمیرن. پدر بزرگ پدری بچه اونو ورمیداره و به همراه خودش و سگش میبرتش به کلبه جنگلیش.

یه روز که پدر بزرگ برای شکار مجبور بود به بیرون از کلبه بره، بچه و سگ رو با هم تنها میذاره توی کلبه و میره. وقتی برمیگرده میبینه سگه با دهن خونی دم در واستاده و داره به صاحبش نگاه میکنه. پدر بزرگ هم فورا اسلحه شو درمیاره و سگ رو میکشه.

وقتی ناراحت و نگران میره داخل کلبه، میبینه نوه کوچیکش شاد و خندون رو زمین نشسته و داره بازی میکنه و یه مار بزرگ هم کنارش خونی مالی افتاده و مرده.

پدر بزرگ خیلی غصه میخوره و میاد بالای سر سگش و میگه: تو تا آخر عمرت به من وفادار بودی اما من به تو وفادار نبودم...


* مطمئنم تو زندگی همتون از این قضاوتها پیش اومده. اگه دوست داشتین تعریف کنین.

* دوست گلم، اگه وقتی به کسی sms میدی و تا دو روز بعد جوابتو نمیده، مطمئن باش دلیلی براش داره و اینقدر زود در موردش قضاوت نکن.

* تجربه شخصی خودم: وسط هفته عادل بهم sms داد که میتونی در زمینه ای بهم کمک کنی؟ منم از اونجاییکه همیشه زود قضاوت میکنم، فکر کردم میخواد منو اذیت کنه و حرص بده و بگه برو فلان دخترو برام جور کن!!! وقتی پرسیدم گفت: فرماندمون بهم مرخصی نمیده بیام مشهد. اگه میتونی زنگ بزن باهاش صحبت کن و بگو نامزد منی و ادامه ماجرا...   عادل که نفهمید اما من پیش خودم خیلی خجالت زده شدم...

پنجشنبه 21 آبان1388 :: 5:44 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

عادل برای جمعه صبح ساعت 8 بلیط هواپیما داره. اگه فرض کنیم که هواپیمایی ایران در سطح عالی کار میکنه و هیچ تاخیری نداره، احتمالا تا 9 میرسه مشهد...


* اگه ازم بخواد جمعه بریم بیرون خیلی عالی میشه. چون احتمالا بابا خونه ست و میتونم ماشینشو کش برم!

چهارشنبه 20 آبان1388 :: 11:12 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

بچه ها، اگه کسی وبلاگی توی پرشین بلاگ داره لطفا راهنماییم کنه. شدیدا احتیاج دارم.

من یه کامنتی دارم توی پرشین بلاگم که چون طولانی بوده، نصفه برام اومده و فقط 10  12 خط اولش رو نشون میده. کسی میدونه چجوری میشه متن کامل نظر رو پیدا کرد یا دید؟ واقعا واقعا واقعا بهش احتیاج دارم. ممنون.

چهارشنبه 20 آبان1388 :: 2:3 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

همیشه وقتی میخواستم آپ کنم، یک نفر بود که خیلی دوست داشت ازش اسم ببرم. هیچوقت اسمی ازش نبردم اما اونقدر مهربون بود که میومد و کامنتدونیمو پر از کامنتای عمومی و خصوصی میکرد و هیچوقت تنهام نمیذاشت. همیشه سعی میکرد دلمو شاد کنه...

اما من از خودم روندمش. از خودم دورش کردم و اجازه ندادم وارد زندگیم بشه. دلیلشم اینه که هنوز ذهن و روحم درگیر عادله و نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم.

حمید خان عزیزم، این پست رو اختصاصا تقدیمت میکنم تا منو ببخشی و بدونی که برام مهم بودی و هستی و همیشه جای خالیتو احساس میکنم...


* تا اطلاع ثانوی نمیخوام با پسری (غیر از عادل) رابطه داشته باشم.

سه شنبه 19 آبان1388 :: 11:21 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

از اونجایی که در بعضی مواقع فال حافظ خوب جواب داده، منم دیروز یه فال حافظ گرفتم. فکرشم نمیکردم که اینقدر دقیق و منطبق بر حال و روزم باشه. خط به خطش وصف حالم بود:


سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت / آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت


دچار اندوهی شده اید که آن را برای خود بسیار بزرگ کرده اید. آرام و قرار ندارید. دوستان خوبتان شما را دلداری میدهند و سعی میکنند راه درست را به شما نشان دهند. پشیمان هستید و توبه کرده اید اما توبه هم شما را تسکین نمیدهد. صبور باش و سعی کن واقع بین باشی تا در زندگی پیروز و کامروا شوی.


* دارم به این فکر میکنم که کامنت دونی وبلاگ رو ببندم.

* از فردا، هر روزش ممکنه عادل بیاد مشهد. به احتمال زیاد تا آخر هفته میرسه. چون گفته بود از 18م ممکنه بهم مرخصی بدن. دلمالش گرفتم (این تیکه اصفهانی بود. همون دلهره خودمونه).

* خدایا! میخوام یه حرفی رو از ته دلم و کاملا جدی بگم. اگه عادل رو ازم بگیری بازم میگم خدایا شکرت. نمیگم ناراحت نمیشما اما شکرتو میکنم. روزی که عشق یکی از دوستام رو ازش گرفتی، اون سالها برای از دست دادنش گریه و التماس کرد اما الان داره خیلی چیزا بهش ثابت میشه. داره کم کم متوجه میشه که چرا عشقشو ازش گرفتی. با چیزایی که برام تعریف کرد، من از طرف دوستم ازت تشکر میکنم که نذاشتی زندگی پاک و قشنگش به دست اون پسر عوض بشه. منم عادل رو از ته دلم دوست دارم. با همه بدی هاش و سختگیریهاش. اما اگه ازم گرفتیش، من راضیم. چون مطمئنم منم چند وقت بعد تو رو شکر میکنم که نذاشتی زندگیم خراب بشه. دمت گرم خدا. این تو اینم زندگی من. هر کار خواستی بکن. هزار تا بوس و بغل برات میفرستم.

یکشنبه 17 آبان1388 :: 6:50 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

امشبمون اولش با دعوا شروع شد. گفت وقتی اومدم مشهد حق نداری با دوستم هماهنگ کنی و بیای منو ببینی. منم گفتم اصلا قصد همچین کاری نداشتم... یکم دعوا کردیم. البته در آرامش اما با لحن تند...

آخر شب بهش زنگ زدم تا برای آخرین بار صداشو بشنوم و توی گوشش بگم که چقدر عاشقشم. تمام مدت گریه میکردم. دست خودم نبود. اونم مثه همیشه صدامو که میشنوه دیگه باهام دعوا نمیکنه. نمیدونم چرا تلفنی اینقدر مهربون و آروم میشه. حرفامو زدم و براش دلیل کارای این چند روزمو توضیح دادم. بعدم یکم خودشو برام لوس کرد و گفت تا آخر هفته میام مشهد، میام پیشت. گفت اینقدر میشینم دم در خونتون تا بالاخره بیای بیرون...


* صداشو ضبط کردم. به عنوان یادگاری.

* واسه دیدنش لحظه شماری میکنم. خدایا! میشه تا اون روز منو زنده نگه داری؟؟؟

* تصور زندگی بدون عادل خیلی برام سخته... من با بدی هاش کنار اومده بودم. همونجوری دوسش داشتم...

* عادل به جای مرجان، منو "گلی" صدا میکرد. اصلا مرجان برام ناآشنا شده بود. وقتی امشب گفت "گلی من" از شدت گریه نفسم بند اومد.

* دارم دیوونه میشم. خدایا خودت کمکم کن.

* بهم گفت من با معیارهاش برای ازدواج جور نیستم. یاد خودم افتادم که از چه همه معیارهام بخاطرش گذشتم...

* خدایا! تو بهترین شاهدی. تنها کسی هستی که بهتر از خود ما میدونی تو دلمون چیه. کاش یکم با دلم راه بیای...

شنبه 16 آبان1388 :: 3:33 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

امروز ظهر ساعت دو (با دو روز تاخیر) انگشترم رسید دستش. چون بهم sms داد و تشکر کرد. (دو روز بود ازش خبری نداشتم). بعد هم ازم اجازه خواست که یه چیزی بگه. خیلی سعی کردم جواب ندم اما نتونستم. با یه لحن خاصی حالمو پرسید. گفتم چه اهمیتی داره؟ تو فکر کن خوبم. از درسام پرسید. گفتم یکی از امتحانام رو زیر نصف میگیرم. دلیلشم معلومه. چون نتونستم بخونم. (آخه دقیقا همون روزی بود که باهاش تموم کرده بودم). بعدم گفتم میخوام بخوابم و خداحافظی کردیم. البته بازم فقط من خداحافظی کردم و اون ایندفعه با مهربونی گفت ظهرت بخیر.


* دلم میخواد با تریلی 18 چرخ از روی همه پسرا رد بشم! نمیفهمم چرا بعضیهاتون اینقدر بی فکرین که اول یه کاری رو میکنین بعد پشیمون میشین؟؟؟

* اعتراف میکنم با همه اذیت هاش دلم براش تنگ شده بود...

* میدونم که یه شخص خاصی الان با خوندن این پست خیلی ناراحت میشه اما واسه همین روزا بود که خواستم دورادور با هم باشیم. چون میدونستم اتفاق میفته. امیدوارم درکم کنی.

پنجشنبه 14 آبان1388 :: 6:42 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

خدایا، به خودت میسپارم اون کسی رو...

که چندین ماه عاشقی منو نتونست بپذیره و همیشه با یه تصور غلط در مورد من فقط تحملم کرد (تی تی).

که به نام همسر مدتی مهمون دلم شد و بعد هم منو به خواسته های خودش ارزون فروخت (عادل).

که میگه دوسم داره و میخواد بهم برسه اما حاضر نیست برای رضایت منم که شده دو تا سوال رو درست جواب بده (مت).

که اومد دست منو بگیره و از این وضع نجاتم بده اما چون بخاطر ضربه نخوردن خودش قبولش نکردم، فراموش کرد دیوونم بوده و گفت فرقی نمیکنه بازم منو ببینه یا نه (؟؟؟).

خدایا، به چه کسی باید گفت با تو خوشبخت ترینم؟؟؟

خدایا، عشق واقعی کجاست؟؟؟ من هیچوقت یه عاشق واقعی نداشتم.

پنجشنبه 14 آبان1388 :: 2:56 قبل از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

نامگذاری خیابانهای تهران:

تقاطع غیرهمسطح پیامبر اکرم


جمهوری اسلامیه دیگه!!!

چهارشنبه 13 آبان1388 :: 8:3 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

این پست به دلیل انتقادات بیش از حد حذف شد. جمله آخر چون قشنگ بود گذاشتم باقی بمونه.

 

* یک ساعت که آفتاب بتابد، خاطره آن همه شبهای بارانی از یاد میرود. این است حکایت آدمها، فراموشی.

دوشنبه 11 آبان1388 :: 11:30 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح

تاریخ: یکشنبه 10 آبان 88

ساعت: 17 : 29 : 12 ظهر

انگشتر: پست شد

مبدا: مشهد

مقصد: سراوان

تاریخ تحویل به مقصد: سه شنبه 12 آبان 88

smsها: همچنان بی جواب


* بعضی ها معتقدند که آقای عادلی برمیگردد و در تاریخ مقرر به مشهد میایند!

* آقای موبایل فروش بانمکی که مدتی در نخ ما به سر میبرد، امروز بسیار صمیمانه با ما صحبت نمودند و به بهانه امتحان گوشی فاقد ویبره یمان، شماره رند ایرانسلمان را ربودند! گویی او هم از نبود آقای عادلی باخبر شده بود! ای کلاغ خبرکش!

یکشنبه 10 آبان1388 :: 11:13 بعد از ظهر ::  نويسنده : کبوتر صلح
درباره من

* از آدمایی که مثل جغجغه غیبت میکنن متنفرم.
* از پسرایی که تا وقتی منو نشناختن خودشونو برام میگیرن خوشم میاد. چون مطمئنم از بقیه بیشتر دوسم دارن.
* از دخترایی که خودشونو خوشگل میدونن متنفرم.
* راحت میشه باهام صمیمی شد و درددل کرد. حتی اگه غریبه باشی.
* به دوستام زیاد بها میدم.
* تا وقتی کسی دوسم داره فقط به اون فکر میکنم.
* از پسرای کم روی خجالتی که موقع ابراز احساسات قرمز میشن متنفرم. پسر پررو دوست دارم.
* بعضی وقتا زیادی مهربون میشم.
* حال روحیم هر چند دقیقه یکبار عوض میشه. نه ناراحتیم پایداره نه خوشیم.
* واسه حفظ عشقم هر کاری بتونم میکنم.
* اعتماد به نفسم در حد شدیدی پایینه.
* از پسرایی که تو خیابون متلک میگن متنفرم.
* پایه پیاده روی ام.
* روی رفتار آدما خیلی دقت دارم.
* همیشه زود قضاوت میکنم.
* زود عصبانی میشم اما خیلی زود آروم میشم.
* هیچی رو یادم نمیمونه.
* آدم خیلی خیلی حساسی هستم.
* هر روز برام یه روز تازه است و دوست دارم زودتر فردا بشه.
* هیچوقت ناامید نمیشم.
* دروغ مصلحتی هم میگم.
* دوست دارم همه رو به راه درست بیارم.
* عاشق و دیوونه لباس نو و انگشتر هستم.
* به قدرتهای خودم ایمان دارم.
* همیشه با عشق زندگی میکنم.
* تو هیچ زمینه ای سخت نمیگیرم.
* آدما رو همونجوری که هستن دوست دارم و سعی نمیکنم به میل خودم تغییرشون بدم.
* بعضیا میگن زشتم بعضیا میگن بانمکم.
* دو رو و هفت رنگ و خیانتکار نیستم.
* عاشق شکلات کاکائویی خالص و قورمه سبزی ام.
* یک دونه آرزوی محال بیشتر ندارم. از سنین نوجوانی این آرزو رو داشتم. نمیتونم بگم چیه.
* ظاهر آدما و مرتب بودنشون برام خیلی مهمه.
* عاشق عشقم و عشق بازی.
* همیشه طرفمو بالا بالا میبرم و بهش قدرت میدم. البته نه از نوع کاذبش.
* خیلی صبورم.
* میگن صدام قشنگه. البته یکم بچه گونه است.
* خوش قولم.
* ناز کردن رو دوست دارم.
* یکمی لوس میشم بعضی وقتا.
* به کسی که باهام کل کل کنه و سر به سرم بذاره خیلی زود علاقه مند میشم.
* اگه به اندازه کافی نخوابم، (معذرت میخوام) از سگ هم وحشی تر میشم.
* تا وقتی دلیل کاری رو بهم نگن انجامش نمیدم. همیشه باید اول قانع بشم.

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ